
محمد علی بهمنی | شاعر
- بلاگ, شاعر باشی, ماهنامه 12
- 18 بهمن 1404
گفتگوی ویژه « سلبریتی ها » با استاد « محمد علی بهمنی »
برای مادر شعر این « سرزمین » غصه میخورم !
*در بازه زمانی سالهای چهل و هشت تا پنجاه و هشت از شعر دور بودید، چطور ممکن است شاعری مثل شما که انتشار مجموعه شعرهایش با استقبال مواجه میشد، به یکباره شعر را کنار گذاشت و چطور شد که برگشت؟
البته من در یکی از غزلهایم هم اشاراتی به این کردهام و جایی در بیتی گفتهام: «ده سال دور و تنها تنها به جرم این که / او سرسپرده میخواست؛ من دلسپرده بودم» حوالی سال پنجاه و هشت، انقلاب شده بود و فضاها با فضاهای پیشین تفاوتهای بسیاری داشت. آن زمان در عظیمیه کرج زندگی میکردم، حوالیِ دانشگاه کشاورزی کرج، کتابخانهای بود که جلساتِ شعر برگزار میکرد. شب شعری بود به نام «فرخیِ یزدی» که اسم انجمنشان هم بود. من آرام و بیسر و صدا وارد جلسه شدم و دمِ در هم اسمم را ندادم؛ چون اصلا نمیخواستم شعری بخوانم. رفتم ردیفِ آخر نشستم تا فقط شنونده باشم. خوب که به حضار نگاه کردم چهرههای آشنایی از دوستان دیدم: «حسین منزوی»، «علی باباچاهی»، «عمران صلاحی»، «عباس صادقی پدرام» و… که هر کدامشان برای خودشان کسی بودند. اما در کمالِ تعجب هیچکدام از آنها شعر نخواندند! فقط یکسری نوشتههای نوبالغ و سطحی خوانده شد که اسم اکثرشان را هم غزل میگذاشتد؛ اما چنگی به دل نمیزد. نمیدانم چه شد که پس از مدتها، همانجا شعر به سراغم آمد و در سینه زمزمه کردم: اینک آن طفلِ گریزانِ دبستانِ غزل / بازگشتهست غریبانه به دامان غزل…
*در آن جلسه فقط اوضاع «غزل» خراب بود که شما ردیفتان را «غزل» گذاشتید؟ وسوسه نشدید ردیفتان را به «شعر» تغییر بدهید؟
من برای مادر شعر این سرزمین غصه میخورم. مادر شعر پارسی که «غزل» است، سوای این برای منی که با غزل اُخت و انس و الفتِ بیشتری داشتهام، غم غزل خوردنیتر و کشیدنیتر بود و البته نوشیدنیتر…
*در مواجه با اتفاقات و تغییرات سال پنجاه و هشت، شما چه کردید؟
من هیچوقت نتوانستم سیاست را درک کنم و به چیزی که درک نمیکنم هم پیوند نمیخورم. نمیدانم شاید به تعبیرِ بعضیها ضعف و اِشکالِ من همین باشد. به نظرم «هنر» چه بخواهد مسئله سیاسی را تبلیغ کند و چه بخواهد آن را رد کند، از ذاتش فاصله میگیرد.
*و در جایی گفتهاید: «شعار که شعر نیست، فردا فراموش میشود».
در جای دیگری هم گفته ام: «شعار که نیستم/ شعرم/ تو نخوانی، فرزندت میخواند». شعار تمام شدنی است، اگر فصل و وصلِ مشابهی نباشد، میمیرد؛ اما شعر برای زمانهای مختلف است و شعر خوب اصلا نامیراست.
چه شعری نامیراست؟
شعر نامیرا شعری است که از روی بیخودی باشد. ناگهان باشد. زاده اندیشهای پیشاندیشی شده نباشد، شعر نتیجهی استنتاجهای شاعر است.
*یکی از مسائلی که از شاعران پیشین خیلی رویش تاکید داشتند، «عشق» است. اما چون عشق یک مفهوم است؛ به طبع با توجه به زاویه دید هر فرد، میتواند تعریف جدیدی پیدا کند. شما از چه زاویهای به این مفهوم نگاه میکنید؟
همانطوری که گفتی، نه من، نه هیچکس دیگر نمی تواند بگوید «عشق» چیست. من تنها میتوانم نگاه شخصی و تجربیام را راجع به عشق بگویم و حداکثر شاید بگویم عشق چه «نیست»! از نظر من عشق، مثل «خدا» است. چیزی که همه به آن نیازمند هستیم؛ اما از شناختِ کاملِ کُنهِ آن عاجزیم.
*عشق در توده مردم، بیشتر محدود میشود به رابطه بین دو جنس مخالف. در شعرهای بسیاری هم میبینیم که «عشق» و «عاشقی» بیشتر در همین روابط خلاصه میشود. واکنش شما به این موضوع چیست؟
عشق، هدیه شناخت است. عصاره شناخت است. این که ما کسی را یکی دو بار در مکانهای عمومی دیده باشیم و ادعای عاشقی کنیم بیشتر سوتفاهم است تا عشق. در حد دوست داشتن هم نیست. می توان اسمش را گذاشت «پسند» که البته بسیار مساله مهمی است.
*امروز موضع شما در برخورد با عشق چطور است؟ زندگیتان چقدر با عشق همراه است؟
اگر عشق، حاصل شناخت درست باشد، هر روزی که از خواب بیدار میشوید خدا را شکر می کنید، هر روزی که از خواب بیدار میشوید به اندازه هیجان سرودن شعری ناب، هیجان زده میشوید که عجب همسری و عجب خانوادهای. در رابطه من و همسرم هم همینطور بود. همین چیزِ بد؛ یعنی شعر! ما را با هم آشنا کرد. پسند اولیه را در دلمان انداخت و بعدها که به شناخت رسیدیم عاشقانه زندگی کردیم. حاصلش هم شد شش فرزندِ «خوب». خدا را شکر.