


شاید باورتان نشود ولی هنوز حسرت اجرا در تئاترشهر تهران روی دلم مانده است.
زندگی همه شخصیتها قابلیت تبدیل شدن به فیلم و تئاتر را دارد به شرط اینکه خالق آن اثر داستان آن زندگی را دراماتیزه کند، در غیر این صورت اگر قرار به وفاداری به اصل داستان باشد، ممکن است هیچ اثری در عین جذاب و هیجان انگیز بودن درام کافی را نداشته باشد.
من همیشه قبل از اجراها به بازیگرهای خودم می گویم که حتی اگر تپق زدید، سوتی دادید یا هر چیز دیگری فدای سرتان! چون تئاتر برای من به مثابه زندگی است و آدمها در زندگی معمولی شان هم ممکن است وسط حرف زدن تپق بزنند.
به نظرشان احترام می گذارم! خودم هم اگر واقعا در نمایشی حس کنم بیش از اندازه دارد به شعور من توهین می شود وسط اجرا سالن را ترک می کنم.
اسماعیل گرجی، میرسعید مولویان، پانته آ بهرام و حامد رسولی.
به هیچ وجه! قبلا هم چنین تجربه ای را داشته ام و همان ابتدای راه با ایشان قطع همکاری کرده ایم.
اینکه کارهای شما خیلی سمپات است و آدم می تواند خودش را وسط آن کار تصور کند، البته خیلی ها هم به من می گویند سبک نمایشهای شما خیلی شاعرانه است که از نظر خودم این تعریف نیست، چون اصلا قصد ساختن کار شاعرانه نداشته ام و شاید ناخودآگاه کار به این سمت رفته است.
هر کدام سختی های خودش را دارد ولی طبیعتا نمایشنامه سختتر است، چون شما در مقام شاعر از زاویه دید یک نفر نظاره گر جهان پیرامون هستید ولی در یک متن نمایشی شما باید از نگاه تک تک پرسوناژها جهان را ببینید و توصیف کنید.
حقیقتا اصلا علاقه ای به انجام دادن کارهای مدیریتی و پستهای اینچنینی ندارم و تا حالا به آن فکر نکرده ام.
رنج مدام…
رویای بزرگ من سینما است ولی دوست دارم در تئاتر
به نقطه ای برسم که اگر روزی اجرایی روی صحنه بردم، مخاطبان بدون در نظر گرفتن اینکه چه کسانی بازیگر کار هستند و یا کجا اجرا می رویم بی درنگ به استقبال آن نمایش بیایند.
با جابر رمضانی که کارگردان مورد علاقه من در نسل جدید تئاتر است.
حالا تو مرده ای و زمان می رود عقب
با نبش قبر خاطره طوفان به پا نكن
تنها شدی شبيه شبی پا به ماه بغض
ديگر به شانه های كسی اعتنا نكن
اینجا به شانه های کسی اعتبار نیست
شب هست حیف با تب تو سازگار نیست
اردیبهشت آمده، اما بهار نیست
فکری به حال غربت این آشنا نکن
تابوت های یخ زده و سایه های سرد
معشوقه های مختلفِ طرح زوج و فرد
یادت می آوری که زمان خوب تا نکرد؟
افسار بی کسی خودت را رها نکن
طرح گلایلی که در این خانه کاشتی
در جاده های بی کسی ات جا گذاشتی
هرچند روزگار قشنگی نداشتی
افکار در به در شده را جابجا نکن
عمرت به پای عاشقی او حرام شد
افسانه های مسخره ات بی دوام شد
لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد
دیگر به بود و هست کسی اتکا نکن