خونه آخرین پناهه، واسه ...

خونه آخرین پناهه، واسه …

برای همه آنهایی که در این سالها مهاجرت کرده‌اند

«خونه» آخرین پناهه، واسه …

سفر و رفتن ، رفتن و برنگشتن ،  برنگشتن و گذشتن…
گذشتن از همه چیزهایی که به آنها عادت کرده اید، دور شدن از همه آنهایی که دوستشان دارید، آنجا که آخرین وسیله خانه را می فروشید ، وقتی آخرین قاب عکس را از روی دیوار بر می دارید ، لحظه ای که چمدانی پر از چیزهای کوچک را می بندید و مسیر خانه تا فرودگاه را بغض می کنید، هنگامی که به این باور می رسید که شاید دیگر هیچوقت برای همیشه برنگردید ، آنوقت هنوز نرفته دلتان تنگ می شود، برای خیلی چیزها برای بسیاری از آدمها.

برای خیابانهایی که شما را یاد یک نفر میاندازند ، همیشه برای هفت صبح دربند و درکه ، کیوسک های روزنامه فروشی شهرک غرب ،  راننده تاکسی های عجول سعادت آباد به هفت تیر ، برای نیمکت های سنگی تئاتر شهر و کافه های شیک ونک تا جمهوری ، نمایشهای دانشجویی ، درختهای سر به هوای ولیعصر ، شلوغی دلنشین بازار تجریش ، برای پیرمردهای کتابفروش خیابان انقلاب ، دست فروشهای خوش ذوق فردوسی تا پارکینگ پروانه، سینماهای شلوغ و سلبریتی های تماشایی روی پرده ملت،  اریکه ، آزادی ،جشنواره های شیک و مهمانهای یکی در میان مشهور ، مانکن های خوش قد و بالای ویترین های کوروش و چارسو ، بوتیک های پونک ، ترافیک نیایش به پاسداران ، گالری گردی های هر جمعه بعد از ظهر، شعر خواندن در ارسباران ، برای استودیوهای شلوغ و خواننده های عشق شهرت ، بیلبوردهای تکراری ، آتلیه های عکاسی و مدلهای عجیب و خوش لباس، اینترنت کم سرعت و دانلود فیلمهای اکران نشده ، قدم زدن با گربه های ایرانشهر ، خط عوض کردنهای آخر شب متروی ،آریا شهر، برای کرج ، سفر به شمال برای فیلمبرداری ، برای آرشیو فیلمها و کتابهایی که کسی بعد از تو سراغشان نمی رود ، ته برگ بلیت آخرین تئاتری که با هم دیده اید. برای پیدا شدن میان جمعیت با صدای زنگ گوشی جمشیدیه ، آنجا که تو همیشه منتظرش بودی،  در زمستانی که برای اولین بار دیدی اش و به دلت نشست ، کوچه های فرحزاد برای پاییز ده سال پیش که هر روز باران می بارید ، برای زمانی که خواننده محبوب مشترکمان از جدایی می خواند ، کاش می شد؛ برگردیم قدیما.

قصه رفتن ، مهاجرت و دل کندن در ایران همیشه گوشه ای از تاریخ دور و غم انگیز این سرزمین بوده است ، از سالهای دور تا روزهای گذشته ، از دیروز تا همیشه ، از آنها که به خاطر جانشان رفتند تا آنها که برای هنرشان ، از آن دسته که پشیمان شدند تا آنها که هنوز نرفته می خواهند برگردند. در سالهای گذشته قصه کوچ همیشگی از ایران پررنگ تر و اندوهناک تر شده است ، وقتی شاید کمترین احتمالی برای بازگشت وجود نخواهد داشت، وقتی شاید تمام این تصاویر را فقط بشود دیگر تنها در خاطرات تجسم کنیم ، کاش بشود تجسم کنیم خاطرات تازه را کاش اگر اگر شاید شاید روزی همه آنها که رفته اند برگردند و همینجا دوباره خاطره سازی کنند کاش برگردند و در کنار ما زندگی کنند ، کاش برگردند و داستان مهاجرت را از این به بعد فقط در کتاب های کهنه بخوانیم.

میتوانید امتیاز دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *