نامه‌ای به فرزندم

نامه‌ ای به فرزندم

نامه‌ ای به فرزندم

سلام بر تو ای فرزند عزیزم! امیدوارم تعطیلات به تو خوش گذشته باشه و چیزهایی به تو اضافه…. یکی یک دونه ی بابا ! نمیدونی چقدر دلم برای دیدنت تنگ شده. یادم باشه چند جلد بنویسم ، بذارم کنار ، راجع به دلتنگی آدم که هیچوقت هیچوقت تمومی نداره…
در ایمیل قبل ازم خواستی برات چند تا آهنگ خوب توی «واتساب» بفرستم. من هم با لذتی وصف نشدنی و با وسواس و سلیقه ای که زیاد از خودم سراغ نداشتم ، برات گلچینی فرستادم از بهترین آهنگ هایی که این همه سال ، زندگی شان کردم ، برات فرستادم نه توی واتساپ که «تلگرام»؛ نه با کیفیت احتمالا مورد انتظارت «mp۳» که با فرمت «Flac»؛ «گلچینی از بهترین های همیشه»

به شکرانه اینکه در عصری زندگی میکنیم که میتوانیم اینهمه را با این کیفیت بالا زندگی کنیم و لذت ببریم؛ که بشر میتواند چه آثار ارزشمندی از خود به یادگار بگذارد، ،موسیقی شعر، مجسمه سازی، نقاشی و …
همه زیبایی های دنیا را میتوانی امروز ، یکجا ، همراه خودت داشته باشی ، اما بشر امروز چه میکند؟ همان که میدانی… از تشنگی لب دریا یا اقیانوسی از دانش، میمیرد. تلف میشود. هدر….
تو اینطور نباش فرزندم ! تو به هر کمی که هست و داری آگاه باش و همان را عمیقا زندگی کن. بگذریم… در جواب اینهمه آهنگ که در وصفشان و روند انتخاب کردنشان نوشتم ، تو چه جوابی دادی؟ جالبه ! پرسیدی: «جدیده؟»

اینجا بهترین چیزی که میتوانست حال مرا توصیف کند همان ایموجی زردی ست که از تعجب دهانش باز مانده ؛ تازه دود هم از سر و بینیش بیرون زده و آن قسمت بالایی سرش بنفش شده! این چه سوالیه آخه! عزیزم جدیده؟ خیلی مشتاقم که در جواب این نامه بنویسی که چه اهمیتی داره جدید باشه؟ و اینکه اصلا تو چه جذابیت مزیت و ارزشی توی این جدید بودن میبینی؟ حتمن به تشریح و تفصیل برام بنویس. یاد ایام میافتم…. زمانی که تعطیلاتی میشد و من کیفور و سرحال، میومدم با کلی هله هوله که با مادرت بشینیم و فیلم ببینیم، دقیقن سوال مادرت هم همین بود، هر بار و در زمان مشخص، بلا استثنا همین رو می پرسید؛ جدیده؟! انگار اراده و عزمی مافوق بشری داشت که درست و مرتب، دقیقا پیش از اکران خصوصی هر فیلم میپرسید . من هم که آن وقتها اینقدر غرغرو نبودم ، یا اصلا برایم مهم نبود ، طرز فکر کسی ،  حتا خودم ! فقط پیش خودم حرص میخوردم که ای داد بیداد ! همسر بنده رو باش!
مهم ترین فاکتور برخورد اولیه ! با هنر جدید بودنشه، اینجا! یعنی فاتحه…. یعنی اصلا چرا پس اسمش رو میذاریم هنر؟ اینکه اصلا چرا این نسل ، این قشر این فوج… فقط دنبال چیزهای جدید هستند، خیلی جالبه . چرا واقعا؟ منم میتونم دلایلی بیارم و حدسهایی بزنم و دیتاهایی مطرح کنم ولی خب…. دوست دارم از تو به عنوان ذهن خلاقی که سراغ دارم بشنوم و یاد بگیرم.

نکته ی پایانی که به نظرم باید خدمت فرزند عزیز و برومند و مایه افتخارم عرض کنم ، اینه که….. توجهت رو جلب کنم باز هم به عصری و زمان و جامعه ای که توش زندگی میکنیم . به این فرهنگها و ضد فرهنگها که لابد خودت بهتر میدونی و من بارها شاهد این بودم که تو از کودکی ، اصول اخلاقی خاص خودت رو داشتی . نکته اینجاست که اکثریت والدین دچار این سوتفاهم بزرگ میشوند که الگوی فرزندان خود هستند ، حال اینکه این مسأله ، در این جامعه کاملا برعکس میتواند نمود پیدا کند. یعنی فرزندان میتوانند در بسیاری از مسائل الگوهای کلیشه ای و رفتارهای بدیهی از پیش تعیین شده ی والدین را تحت شعاع ، تاثیر و حتی کنترل قرار دهند. والدین خوب است با پذیرش این فرض قریب به یقین ، در جایگاه مبارزه با این موضوع برنیایند و در جایگاه درست خود ، حتی اگر ایده ی بهتری ندارند، گاهی آن رفتارها و برخوردها را تقلید کنند. شاید به این شکل بتوان این شانس بزرگ را زندگی کرد که جهان بینی والدین با این نگرش و رویه ، دستخوش بازنگری و به نوعی بروزرسانی شود و این به خودی خود یعنی گسترش زیستی ما انسانها  ، که میتواند فی النفسه ارزشمند باشد؛ یعنی روند معکوس خرفت شدن و دگماتیسم که هر کسی را با هر سطح دانش و شعوری تهدید میکند. پس ای فرزند من ! تو الگوی من و مادرت باش…. مثل هنوز و همیشه.

میتوانید امتیاز دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *