


نیما نافع، متولد پانزده اسفند هزار و سیصد و شصت و سه، تهران، لیسانس مکانیک و فارق التحصیل دوره های فیلمنامه نویسی فرهاد توحیدی و اصغر فرهادی.
بازیگری پول بیشتری دارد، شهرت بیشتری هم می آورد و به نظر من راحتتر است اما نوشتن یک چیز دیگر است، لذت نوشتن از یک جای عمیق تر می آید و وقتی می نویسید انگار فقط یک قصه نمی سازید، دارید زندگی های جدید خلق می کنید، در یک روز می توانید عاشق باشید، پیر باشید، گناهکار باشید یا حتی یک قهرمان. برای من، همین تجربه چند زندگی در یک عمر، آن هم فقط با کلمات، یک جور معجزه است.
هیچ کس نجات پیدا نکرد، فقط زنده موندن (نمایشنامه)
آره، به یک چیزی فکر می کردم و در خواب به دیالوگ رسیدم و بیدار شدم نوشتم، البته خیلی دیالوگهای خفن هم بوده که در خواب آمده و بیدار شده ام و یادم نیامده است.
خشم، قدرت دارد. می تواند دنیا را به هم بریزد، کلمات تند و صحنه های پرتنش بسازد. غم، عمق است، با چند جمله کوتاه می تواند مخاطب را تا مرز گریه ببرد، بیحوصلگی، طنز دارد، ریتم دارد، میتواند با سکوت و مکث خودش اثرگذار باشد، اما عشق! عشق پیچیده است. نه داد می زند، نه گریه میکنه، نه خمیازه می کشد، در دل همه اینها است اما خودش جداست. نوشتن از آن آسان نیست چون همیشه یک چیزی جا می ماند، یک حس، یک نگاه، یک لرزش کوچک که هیچ کلمه ای آن را کامل توصیف نمی کند، برای همین، سختترین حس برای نوشتن، برای من عشق است.
من عاشق حرف زدن با آدمها هستم، شنیدن قصه هایشان، کشف تفکراتشان، ضبط تکه کلامهایشان، درک نقطه های غمگین روحشان، همه را در ذهنم ثبت میکنم و از مجموعه آنها شخصیت می سازم. در حقیقت هر شخصیت کلاژی از چند شخصیت واقعی است.
صحنه های کمدی که مینویسم را دوست دارم خودم بازی کنم. صحنه واقعی در ذهنم نیست اما تمام سریال فرندز را آرزو داشتم خودم می نوشتم و بازی میکردم.
با سوپر من، این لباس یک کم تنگ نیست؟ به نظر شما ساپورت مناسب یک ابر قهرمان است؟ لباس زیر را چرا رو پوشیده اید؟ پرواز می کنید شنلتان از پشت می رود بالا معذب نمی شوید؟
به نظر من آنقدر فرهیخته هستند که بشینند دو کلمه حرف بزنند، حالا اینکه هملت بخواهد در بحث کم بیاورد و ناصر کتاب بامداد خمار را بزند، من نمی دانم!
اگر هیچکس نوشته های شما را نخواند، باز هم می نویسید؟
موقعی که کتاب بینگو در گیشا را مینوشتم قرار نبود کسی بخواند، برای حال خودم نوشتم، اما الان که کار حرفه ای می کنم چیزی که می نویسم را به خاطر ارائه به مخاطب مینویسم، شاید اگر بفهمم کسی قرار نیست بخواند ننویسم.
فرق جبر و اختیار است، خودسانسوری سختتر است چون وقتی خودتان خودتان را محدود می کنید، هیچکس جز خودتان نمی داند که اسیر هستید.
از شاگردان خوب من است و از ایشان راضی هستم.
احسان عبدی پور.